رها رحیمیانرها رحیمیان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات یک دختر زیبا

نوشتن دردناکترین و لذت بخش ترین کار دنیاس...🫠

انتخاب کنید!

سلام دوستان  حالتون چطوره؟! خب...یادتونه گفتم داستان های بلند می نویسم؟ یه دونه داستان بلند دارم با این خلاصه ای که میگم.حالا من نمی تونم خیلی مرتب براتون بنویسم اما می تونم جای اینکه هربار داستان های تیکه تیکه و کوتاه بنویسم یه فصل از اون داستان رو بزارم. بگید کدوم رو بیشتر دوست دارید... خلاصه داستان از فریاد تا فرار: لایرا ،نوجوانی که در خانواده ای فقیر زندگی می کند به امید آینده ای روشن بورسیه از مدرسه ای شبانه روزی را قبول می کند. اما مدرسه،مدرسه ای عادی نیست.این مدرسه راز عجیب و وحشتناکی درون خودش دارد.رازی که پشت آن تنها دو راه وجود دارد: مرگ یا فرار؟! لایرا و دوستانش ایلای و نورا و آرون باید چه کنن...
14 فروردين 1405

Road story(داستان کوتاه دکمه)

چند سالی می شود که در این کشو،رنگ نور را ندیده‌ام.ماری دیگر پیر شده و نمی تواند خیاطی کند.چند روز پیش شنیدم که به الیزابت می گفت تا می آید خیاطی کند کمرش اینقدر درد می گیرد که مجبور است کار را کنار بگذارد. من اما در این تاریکی ها خوشم.من هم مثل ماری پیر شدم و حس می کنم دیگر هیچ وقت به آرزویم،یعنی گره خوردن به یک لباس نخواهم رسید.می دانید،قرمز بودن هم بدی های خودش را دارد. به یاد دارم وقتی جوان‌تر بودم روزی الیزابت کوچک در میان صدای بمب های مهیب که بخاطر جنگ جهانی،روی سر مردم خالی می شد،به اتاق مادرش دوید و با آه و ناله گفت(مادر،مادر!امروز بدجور زمین خوردم و دکمه لباسم پاره شد ببین...)شنیدم که ماری جوان گفت(بیا یه دکمه جدید به...
7 فروردين 1405
1